“نیروهای تازهنفس برای گروهان حاجقلی از راه رسیدند. ساعت حدود نُه صبح بود و حاجقلی و بچهها توانسته بودند فقط دو تا چادر آماده کنند. ما هم میله و چادرهای پاتکی را آوردیم که نیروهای تازهوارد برای خودشان چادر بزنند. نیروها از اردبیل اعزام شده بودند و بیشتر بچههای اردبیل این خصوصیت را داشتند که اگر مسئولشان از بین خودشان بود دل به کار میدادند وگرنه سر و کله زدن با آنها کار هر کس نبود.
سر و وضع نیروهای جدید که اکثراً اعزام اولی و صفرکیلومتر بودند تماشایی بود؛ زیر هوای گرم که میلهها از شدت داغی دستمان را میسوزاند نیروهای تازهوارد رفتهرفته لباسشان را کندند و با زیرپیراهن مشغول کار شدند. ما از خنده رودهبر شده بودیم و آقاسید اژدر هم که به انضباط اهمیت میداد نگاه میکرد و حرص میخورد.
کار به جایی رسید که سید با عصبانیت با ستاد تماس گرفت: «اینها دیگه چه نیروهاییان که به ما دادید؟» صدای حاجقلی هم بلند شده بود که: «من اینها رو نمیخوام.»
آن روز گذشت اما روزهای بعد هم بینظمی کردند. در مراسم صبحگاه از بین حدود 90 نفر نیروی گروهان فقط 40، 50 نفر حاضر میشدند. قضیه ادامه پیدا کرد و به همه ثابت شد بچههای اردبیل هم مثل بچههای ارومیه وقتی کسی از بین همشهریهایشان در کادر گروهان و از مسئولان باشد، خوب کار میکنند. آن وقت یک نفر از نیروهای ستاد به نام «گنجگاهی» را که اردبیلی بود به گردان ما فرستادند و شد معاون دوم فرمانده گردان. با حضور این برادر تحولی در گروهان حاجقلی بهوجود آمد. بچههای اردبیلی نظم و فعالیت را به جایی رساندند که قبل از شروع مراسم صبحگاه در محوطه حاضر میشدند.
آدم با دیدنشان کیف میکرد. به تدریج با آمدن نیروهای دیگر، گردان ابوالفضل از گردانهای منظم و آمادۀ لشکر شد.”

[نورالدین پسر ایران؛ خاطرات سیدنورالدین عافی، انتشارات سورۀ مهر، صص347-348]
از هماین کتاب:
نورالدین پسر ایران (۳)، (۲)، (۱)





































12 می ، 2013 در ساعت 15:15
[…] پسر ایران (۴)، (۳)، (۲)، […]