“… خسته، خاک‌گرفته و سراپا  خونی به طرف سنگرمان آمدیم… «از جلو چه خبر سیّد!»

– می‌خواستی خودت بیای و ببینی!

اوقاتم تلخ بود. از وقتی برگشته بودیم دو، سه نفر دیگر را هم دیده بودم که با ما نیامده و هنوز آن‌جا بودند. با عصبانیت تشر زده بودم که: «اون‌جا که نیومدید لااقل برید زخمی‌ها رو بیارید.» اما اگر به حرف بود باید حرف فرمانده‌مان اصغر قصاب را می‌شنیدند که شب قبل حجت را تمام کرده بود. گرچه همه خسته بودیم اما بعضی‌ها بی‌انصافی کرده و وظیفه‌شان را تمام‌شده می‌دانستند و حالا هر وقت می‌دیدم‌شان سرم داغ می‌شد.

کمی آب و غذا خوردم حالم بهتر شد. به آن‌چه بر سرمان آمده بود، فکر می‌کردم: «خدایا! چی بر سر آقامهدی و علی‌آقا و اصغرآقا اومد؟ اون طرف دجله چه اتفاقی داره می‌افته!؟»

 

گرچه در میان آن همه ماجرا هیچ زخمی برنداشته بودم، اما انگار یک گلولۀ داغ توی گلویم و دلم می‌سوخت. دلم آشوب بود و حدس می‌زدم دیگر کسی آن‌ها را نخواهد دید.

وضع جلو را می‌دانستیم اما خیلی از نیروها که از اوضاع بی‌خبر بودند نمی‌دانستند چه بر سرمان آمده، عراق منطقه را به شدت می‌کوبید و حتم داشتیم جری‌تر شده و جلوتر می‌آید.

 

نمی‌توانستم درک کنم چرا دیشب که کار با نیروی یک گروهان یا حتی یک دسته تمام می‌شد، ما آن‌قدر تنها ماندیم؟! چرا این طوری شد؟! پیش خودم فکر می‌کردم حتی اگر همین بچه‌های ادوات را جلو می‌آوردند و تک تیرانداز می‎کردند، ما کمی قدرت می‌گرفتیم، اگر پل‌ها منفجر می‌شدند کار تمام می‌شد؛ آن وقت با قطع ارتباط عراقی‌ها و شرایط باتلاقی منطقه حتی ده نفری هم می‌شد آن‌جا جلوی دشمن ایستاد…

 

هر قدر می‌توانستم نیروها تحریک می‌کردم که می‌شود جلو رفت و به آن‌ها کمک کرد. می‌شود لااقل مجروحان را عقب آورد اما احساس می‌کردم نیروهایی که عقب بودند نمی‌توانستند معنی حرف‌های ما را درک کنند و به حساسیت اوضاع پی ببرند.

ما تازه اتوبان را از دست داده بودیم و هنوز نیروهای عراقی کاملاً مستقر نشده بودند. مسئله این‌جا بود که هم نیروی دشمن از هم پاشیده بود هم نیروی ما. در این میان برنده کسی بود که زودتر از وارد عمل می‌شد و نیروی پشتیبانی می‌فرستاد…”

 


[نورالدین پسر ایران؛ خاطرات سیدنورالدین عافی، انتشارات سورۀ مهر، صص۳۱۷-۳۲۰]

 

 

 

از هم‌این کتاب:

نورالدین پسر ایران (۴)، (۳)، (۲)، (۱)