“… به نظر من، زید یا به تعبیر مورّخان «امام زید» مدّت زیادی مشغول طرح نقشهای برای نهضت خود بود. ولی گروهی از مورّخان گمان میکنند که زید بدون برنامه و برمبنای انگیزههای شخصی و گذرا دست به انقلاب زده است. البته من این نظر را نمیپذیرم، زیرا هنگامی که به نظریۀ زید آگاهی پیدا میکنیم، درمییابیم که وی با همۀ احزاب سیاسی که در آن زمان در میان امّت اسلامی موجود بوده است، ارتباط داشته است. او نیز با خوارج و معتزله و مرجئه در ارتباط بوده است و این ارتباطها بیمعنا نیست…
ارتباط زید با احزاب و گروههای دیگر، پیوندی بوده که در جهت آموزش شیوۀ انقلاب که قبلاً تجربه شده بوده، صورت گرفته است. ولی بعضی عوامل، انسان را وامیدارد تا در اجرای نقشۀ خود بشتابد و قبل از حصول شرایط و مقتضیات، بدان عمل کند.
واقعهای که ذکر میکنیم موجب شد زید در نهضت خود شتاب کند:
خلیفۀ اموی، یک طرفدار زبیر را به حکومت مدینۀ منوّره گماشت. این والی، فردی متعصّب و سختگیر بود. وی با اهلبیت و از جمله با زید بن علی با خشونت رفتار میکرد. زید بهترین راه حل این مشکل را رفتن به شام و اتمام حجّت با هشامبن عبدالملک -خلیفۀ اموی آن زمان- دانست.
وی به شام رسید و به دربار خلیفه نزدیک شد، ولی همین که خواست به دربار وارد شود، هشام مسأله را دریافت و برای خواری او، از ورودش جلوگیری کرد. زید دوباره به دارالخلیفه آمد و باز از ورود وی جلوگیری شد. زید برای بار سوّم و… به دارلخلیفه مراجعه کرد تا این که چهل روز گذشت و او همچنان نتوانست به دارالخلیفه وارد شود.
این عمل برای شخصیّتی بزرگ همچون زید بن علی اهانتی بزرگ به شمار میآمد. او در آن روزگار، شیخ علویان محسوب میشد و 42 سال عمر خود را در زهد و عبادت سپری کرده بود. وی هنگامی که خود قرآن میخواند یا در برابرش قرآن تلاوت میکردند، میگریست. او بسیار سخاوتمند بود و بارها دارایی خود را در راه خدا انفاق کرده بود. او را همپیمان قرآن و یار مسجد و همچون پدرش ذوالثغنات (صاحب پینهها) مینامیدند. وی فقیهی بینظیر به شمار میرفت و کتابهای گوناگونی تألیف کرده بود. هم اکنون نیز کتابهایی به زید نسبت داده میشود که زیدیه بر آن تکیه دارند. این شخصیّت، یک فرد عادی نبود و اهانتی هم که متوجّه او شد، بسیار بزرگ مینمود.
این شخصیّت، مدّت چهل روز اجازۀ دیدار هشام را نیافت ولی سرانجام با اصرار زیاد موفّق شد که با وی ملاقات کند. هشام نسبت به علیبن الحسین(ع) و فرزندانش کینهای شخصی در دل داشت.
قصّۀ هشام را همه میدانند. هنگامی که او ولیعهد بود، به مکّۀ مکرّمه وارد شد و انبوه مردم را اطراف خانۀ خدا مشاهده کرد و نتوانست حجرالاسود را لمس کند، در حالی که مردم راه را برای امام زینالعابدین(ع) باز میکردند. در این هنگام فرزدق وارد شد و اشعارش را که در مدح امام بود خواند. این قصّه، انقلاب علیه طاغوت را موجب شد و به صورت ضربالمثل درآمد. لذا هشام نسبت به این خانواده کینهای شخصی احساس میکرد. به همین سبب برای زید جا باز نکرد، زید وارد مجلس شد و جایی برای نشستن نیافت. لذا مجبور شد در پایین مجلس بنشیند، ولی این عمل موجب تحقیر زید نشد بلکه وی همان مرد شجاعی بود که شجاعت را از اجداد و از تجارب زندگی خود به دست آورده بود.
زید خطاب به هشام گفت: «ای امیرالمؤمنین تقوای خدا را در پیش گیر.»
هشام گفت: «همچون تویی، شخصی همچون مرا به تقوا میخواند.»
[زید پاسخ گفت:] «هیچ کس بزرگتر از آن نیست که به تقوای خدا سفارش نشود آن چنان که هیچ کس کوچکتر از آن نیست که به تقوای خدا خوانده شود.»
در تقوای خدا، بزرگ و کوچک نیست، همه باید تقوای خدا را در پیش گیرند. این سخن، سخن حقّی بود که زید در حضور سلطانی ستمگر به زبان آورد.
در این هنگام هشام مسیر گفتگو را تغییر دارد زیرا زید او رابه تنگنا انداخته بود. سخن زید موجب ناراحتی و خشم هشام شد، لذا به زید رو کرد و چنین گفت: «تو همان کسی هستی که نفست تو را به خلافت وسوسه میکند در حالی که فرزند کنیزی بیش نیستی.»
زید در پاسخ گفت: «مادران موجب نمیشوند که فرزندان از اهداف خود بازمانند. مادر اسماعیل(ع)، کنیز مادر اسحاق(ع) بود ولی این موجب نشد که پروردگار، اسماعیل را به نبوّت برنگزیند، بلکه او را پدر عربها داشت و بهترین آدمیان یعنی حضرت محمّد(ص) را از نسل او قرار داد، با این وجود، این سخن را به من میگویی، در حالی که من فرزند حضرت فاطمه و علی(ع) هستم.»
مقصود زید از این کلام آن بود که: مادر اسماعیل نیز چون مادر من کنیز بود ولی این موجب نمیشود که از حقّ خود چشم بپوشم.
طبیعة ً خشم هشام از این سخنان افزایش یافت، زیرا در برابر خود فردی از بنیهاشم را میدید که همچون شمشیری از غلاف بیرون امده، خودنمایی میکند…
هشام، تنها با این عمل به خوار کردن زید بسنده نکرد، بلکه به دروغ زید را بدهکار معرفی کرد و چنین گفت: یکی از والیان معزول (خالد بن عبدالله قسری) که هماکنون در زندان است از تو طلبکار میباشد، پس باید به کوفه عزیمت کنی و در دادگاه حاضر شوی. ما شما را سوی قاضی میفرستیم تا بین شما و ایشان داوری کند. مقصود وی از این جمله آن بود که زید و محمّد بن عمر بن علی را به سوی والی معزولی میفرستد که مقداری پول از ایشان طلبکار است.
دلیل عزل این والی آن بود که خلفای اموی عادتی خاص داشتند. هر خلیفهای والیان قبلی را عزل میکرد و افرادی از یاران و هواداران خود را به منصب ایشان میگماشت و در پارهای موارد از والیان قبلی انتقام میگرفت، چنان که سلیمانبن عبدالملک، از فرزندان حجّاج و خویشاوندان او انتقام گرفت، زیرا حجّاج از طرف برادر سلیمان عهدهدار ولایت شده بود.
بنابراین والی مورد بحث نیز دستگیر و در زندان به زنجیر کشیده شده بود، وی را شکنجۀ فراوان میدادند و از او میخواستند تا ادّعا کند از زید و محمّد بن عمر طلبکار است. به وی تلقین میکردند که این جمله را به زبان آورد: «امانتی را نزد زید بن علی داشتم ولی او امانت را به من باز نگرداند.» زیرا آنها میتوانستند با این عمل، زید را بدنام کنند.
این والی، به دلیل شکنجههای فراوان با این امر موافقت کرد و در حضور جماعتی ادّعا کرد: «من از زید و محمّد بن عمر طلبکارم.» پس از آن، خلیفه از زید خواست تا به کوفه برود و در دادگاه حاضر، تا مشخّص شود آیا این والی چیزی طلب دارد یا نه! زید در پاسخ گفت: «من از او چیزی در ذمّه ندارم و اگر به او بدهی داشته باشم او باید بیاید و آن را ثابت کند.» به او گفته شد وی زندانی است و نمیتواند به این جا بیاید.
این چنین بود که والی را واداشتند تا ادّعای طلبکاری کند. این قضایا را در مرکز تجمّع انقلابیها پیشآوردند تا زید را به خواری و ذلّت بکشند و زید را نیز واداشتند تا به کوفه نزد والی جدید (یوسفبن عمر بن حاکم) بیاید.
والی معزول سابق را آوردند، والی جدید از او پرسید: «این دو نفر، زید بن علی و محمّد بن عمر بن علی هستند، همان اشخاصی که ادّعا کردی از ایشان طلبکاری.»
والی معزول چنین پاسخ داد: «من طلبی کم یا زیاد از ایشان ندارم.»
بدین ترتیب زیان نقشۀ بنیامیّه متوجه خودشان شد. والی جدید دستور داد که زید بن علی از کوفه اخراج شود. زید به او گفت: «من بیش از ده روز در راه کوفه بودهام، پس چگونه میگویی که این راه را دوباره برگردم؟» والی گفت: «دستور همان است که دادم.» گروهی از نگاهبانان، وی را به زور به خارج از کوفه بردند و بر سر راه شام رهایش کردند و بازگشتند.
ولی زید با هوشیاری و ذکاوت تمام با نگاهبانان بازمیگردد و خود را به راه اصلی میرساند و دو روز پس از آن که نگاهبانان رفتند، زید برای دوّمین بار مخفیانه وارد کوفه شد و با یاران خود تماس گرفت و بعضی از افراد خود را به مداین و بصره و خراسان و مدینه فرستاد و نامهای نیز به امام صادق(ع) نوشت.
همچنان که قبلاً گفتیم، زید به وسیلۀ ارتباط با گروههای مختلف از نقاط گوناگون سرزمینهای اسلامی و با تماس با دیگر جنبشهای اسلامی، مشغولِ طرح نقشه برای انقلاب خود بود و سخن هشام نیز (تو همان کسی هستی که نفست تو را به خلافت وسوسه میکند) بر این تلاشها دلالت دارد و ثابت میکند که زید مشغول طرح نقشه برای انقلاب خود بوده است.
نمایشی که حاکمیّت در مقابل زید به اجرا درآورده بود، گویای این واقعیّت است که زید از دیرزمان مشغول برنامهریزی انقلاب خود بوده است. ایشان ساعت شروع عملیّات را اوِل صفر سال 122 هـ.ق قرار دادند. افراد این جنبش خواستار آن شدند که نیروها از همۀ جبهات به کوفه آیند زیرا زید را تنها کسی میدانستند که نیروهای انقلاب را انسجام میبخشد. وی با بصره و مداین در ارتباط بود و پیوندهایی نیز با گروههای مختلف برقرار کرده بود. بر طبق نقشه، همۀ نیروها باید یکباره خارج شوند و به طرف کوفه حرکت کنند، آن جا را گرفته و سپس راهی شام میشوند. ولی به نظر میرسد که اهالی کوفه، مردمی سستنهاد بودهاند. در مباحث بعدی دلایل شکست انقلابهای مکتبی را روشن خواهیم کرد، دلایلی چون نااستواری و تزلزلی که سرانجام موجب شد رازشان برملا شود. اهل کوفه چون بنیامیّه را میدیدند زیر لب چنین میگفتند: به زودی بر شما پیروز میشویم و حکومت را از دست شما خارج میسازیم. این در حالی بود که جاسوسهای بنیامیّه مراقب ایشان بودند. اگرچه این جماعت هنگام عمل، خود را عقب میکشیدند.
یکی از افراد بنیامیّه به جریان نهضت زید آگاهی یافت و نامهای به این مضمون به والی کوفه نوشت: «تو کجایی؟ زید جایگاه خود را در کوفه محکم کرده است و مردم را به بیعت با خود فرامیخواند، حال آنکه تو همچنان در خوابی، بکوش تا او را محاصره کنی.»
والی نیز در میان ارتش، آمادهباش عمومی اعلام کرد و پیغام فرستاد تا ارتش شام نیز آماده باشد و برای عملیّات نقشهای کشید، وی مردم را در مسجد جمع کرد و درها را به روی ایشان بست تا یاران زید نتوانند با انقلاب همکاری کنند.
به نظر میرسد ظرفیّت مسجد کوفه از ظرفیّت کنونی آن هم بیشتر بوده است. هنگامی که میخواستند مسجد کوفه را -که طرّاحش سلمان فارسی بود- بنا کنند، فردی را در نقطهای قرار دادند و او نیز چهار تیر به چهار جهت پرتاب کرد و بدین ترتیب وسعت مسجد کوفه را به اندازۀ بُرد یک تیر (تقریباً نیم کیلومتر) در نظر گرفتند. مساحت این مسجد، نیم کیلومتر در نیم کیلومتر است و با این بیان معلوم شد که مسجد کوفه جمعیّت زیادی را در خود جای میداده است.
والی اعلام کرد که در مسجد نماز برگزار میشود. معنای این سخن آن بود که همۀ مردم باید در مسجد گرد آیند و اگر کسی از آن تخلّف کند، مجرم شناخته میشد. مردم نیز بیخبر از همه جا در مسجد گرد آمدند. زید دریافت که دسیسهای بر ضد او در حال تکوین است، لذا یک هفته قبل از موعد مقرّر، عملیّات را آغاز کرد.
بر طبق نقشه، انقلاب باید در اوّل ماه صفر صورت میگرفت، ولی این زمان به جلو افتاد و زید در 23 محرّم خروج کرد. هنگام خروج زید (23 محرّم) یاران وی در مداین و بصره و حیره و جز آن منتظر شروع ساعت عملیّات بودند که ناگاه شنیدند زید خروج کرده است. ایشان نیز قصد خروج کردند ولی توانایی آن را نیافتند زیرا خبر خروج زید به موقع به آنها نرسیده بود.
زید بن علی در کوفه خروج کرد و در منطقهای وسیع به جنگ پرداخت. در یک طرف، ارتش شام و قبایلی که آن را تأیید میکردند قرار داشت، و در طرف دیگر، قبایلی که طرفدار خط مکتبی بودند. در این نقطه، منطقهای به نام «کنانه» بود که بین دو جبهه قرار داشت. زید جنگ خود را آغاز کرد ولی ناگهان دریافت که یاران وی از پانصد نفر تجاوز نمیکند، در صورتی که بیش از یک هزار نفر به او قول یاری داده بودند.
مسألۀ مهم آن است که والی درهای مسجد را به روی مردم بسته، و گروهی نگاهبان در اطراف مسجد گماشته بود. زید نیروهای بنیامیّه را در هم شکست و جنگ به محلههایی کشیده شد که اهل شام در آن سکونت داشتند و جلوداران لشگر زید، خود را به مسجد رساندند، لکن درهای آن را بسته دیدند، لذا از دیوارهای مسجد بالا رفتند و بر مسجد مشرف شدند.
ایشان با صدای بلند چنین فریاد میکردند: «ای پیروان زید کجایید؟ این عذر شما پذیرفته نیست، درها را شکسته و خارج شوید.» ولی ایشان همچنان آرام بر جای خود باقی بودند. جنگ بین سربازان زید و امویان اوج گرفت. در این جا نیروهای کمکی شام از راه رسیدند و بدین ترتیب، موقعیّت به زیان زید تغییر کرد.
اگر والی، اندیشۀ خود را به کار نمیانداخت، جنگ بیشتر طول میکشید. وی چنین اندیشید که زید و یارانش علیرغم آن که از نظر تعداد ناچیزند، ولی افراد شجاعی به شمار میروند و اگر قرار باشد جنگ با شمشیر ادامه پیدا کند، زید و یارانش خواهند توانست سربازان شامی را در کوفه از پای درآورند. لذا به سربازان خود دستور داد با تیراندازی به جنگ ادامه دهند، زیرا تیرانداز در فاصلهای دور قرار میگیرد و با خسارتی کمتر و در مدّتی کوتاه میتواند 20 تیر پرتاب کند، بنابراین همانطور که در مثل آمده: «زیادی بر شجاعت غلبه مییابد.»
روش وی با موفقیّت همراه بود. باران تیر، از هر سو، از پشت بامها گرفته تا منازل و نخلستانها بر زید و یارانش فرود میآمد که ناگاه تیری بر پیشانی زید اصابت کرد و او را به شهادت رساند.
همین که زید به شهادت رسید، یارانش شکست خوردند و زید را گرفتند و حیران به دنبال جایی میگشتند که جنازۀ وی را به خاک بسپارند. همگی اتبفاق کردند که جسد وی را در زیر یک رودخانه دفن کنند تا آب از روی آن گذشته و مانع از آن شود که قبرش شناخته شود.
وی را در محلّی به خاک سپردند که امروز آرامگاه زید نامیده میشود. این آرامگاه در فاصلۀ چند کیلومتری شهر کوفه واقع است، ولی در حقیقت، زید هیچ آرامگاهی ندارد زیرا همانطور که میدانیم، جسد وی از قبر خارج و به صلیب کشیده و سپس سوزانده شد.
بدین ترتیب جنبش زید به شدّت سرکوب شد زیرا زودتر از زمانی که با یارانش مقرّر کرده بود خروج کرد.”

[امامان شیعه(ع) و جنبشهای مکتبی، علامه محمدتقی مدرسی، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، صص100-106]
همچوناین:
(+) “ائمّه(سلاماللهعلیهم) به دلیل شرایط نمیخواستند مستقیماً در قیامهای مسلّحانۀ امّت شرکت کنند؛ امّا…”





































29 ژوئن ، 2013 در ساعت 22:07
[…] (+) زید بن علی (۴): ماجرای قیام زید بن علی (سلامالله علیهما) […]
7 جولای ، 2013 در ساعت 20:14
[…] (+) زید بن علی (۴): ماجرای قیام زید بن علی (سلامالله علیهما) […]