حمید داودآبادی:

 

“… انفجار خمپاره و کاتیوشا خاکریز را به لرزه درآورده بود و جاده را شخم می‌زد. در چاله‌ای که نامش سنگر بود، کز کرده بودیم و منتظر بودیم که آتش کم شود. مطمئن بودیم با وجود سنگینی آتش، نیروهای پیاده‌ی دشمن دست به هجوم نمی‌زنند. آتش که سبک‌تر شد، بالای خاکریز رفتیم.

تعداد زیادی از نفرات دشمن از غرب جاده‌ی اهواز-خرمشهر شروع به دویدن به طرف ما کردند. گیج شده بودیم، فرمانده گردان هم بدتر از ما. در آن روشنایی روز، راحت می‌شد حرکت سوسکی را در ده‌ها متر آن طرف‌تر دید، ولی آن نفرات که کم هم نبودند، داشتند در بیابان صاف می‌دویدند طرف ما و جلو می‌آمدند. شاید فکر می‌کردند ما آنها را نمی‌بینیم. قاسم محمدی با تصور این‌که می‌خواهند تسلیم شوند، دستور داد به هیچ وجه تیراندازی نکنیم. آنها به نزدیک جاده‌ی آسفالت که رسیدند، اولین گلوله‌ی آرپی‌جی را شلیک کردند که خورد زیر سنگر ما. فرمانده گردان با عصبانیت فریاد زد: بزنید همه‌شون رو داغون کنید.

هنوز هفده سالم هم نمی‌شد. آزارم به مورچه هم نرسیده بود. خشن‌ترین کاری که تا آن زمان کرده بودم، سگی را که در کوچه‌مان دنبالم کرده بود، با سنگ زده بودم تا فرار کند.

من نخواستم، خودش خواست. اصلا خودش آمد؛ وحشی و مغرور، متکبر و متجاوز. کرور کرور آدم بود که به طرف جاده حمله می‌کردند. دشت پر بود از عراقی. دیگر نمی‌شد صبر کرد. خیلی داشتند نزدیک می‌دند. یک کماندوی عراقی که لباس پلنگی تنش بود، به صورت زیگزاگ می‌دوید طرف من. تا آن روز فقط توی فیلم‌های سینمایی چنین چیزهایی را دیده بودم، ولی این دیگر فیلم نبود. می‌ترسیدم. دستم می‌لرزید؛ نه از ترس، از این اولین تجربه‌ی مهم زندگی‌ام. صورتش به سیاهی می‌زد. سبیلو بود. سبیل‌کلفت. چشمانی خشن داشت و نگاهی ترسناک. همین‌طور می‌دوید طرف من.

درنگ جایز نبود… بسم الله را گفتم و… انگشت سبابه را آرام روی ماشه‌ی کلاشینکوف قرار دادم… شکاف روبه‌رو.. میزان با مگسک… زیر هدف مقابل… تق… تق…

دو تا بیشتر نزدم؛ یکی توی صورتش، یکی توی سینه‌اش. با همان سرعت که به طرفم می‌دوید، با صورت نقش بر زمین شد.

خوشحال شدم. نه! خوشحال نشدم؛ دلم خنک شد که یکی از دشمنان وحشی را کشته‌ام، ولی از مرگ او خوشحال نشدم.

همان جا افتاد زمین. دیگر زیگزاگ نمی‌دوید. هیچ تکانی نخورد. نگاهی به بدن بی‌حرکتش انداختم. یادم آمد عادت داشتم اگر در خیابان یا تصادفی، مرده می‌دیدم، همین کار را می‌کردم. نفس عمیقی کشیدم و…

این اولین کسی بود که مستقیم با گلوله زدم و کارش را تمام کردم. با وجودی که اصلا از کاری که انجام دادم، ناراحت نبودم و اگر نمی‌زدم، بدون شک او مرا می‌زد، ولی دلم برایش سوخت. این‌که با چه حماقتی به خاک ما تجاوز کرده‌اند، باعث شد تا زبان بگشایم: بسم الله الرحمن الرحیم – الحمد لله رب العالمین – الرحمن الرحیم – …

فاتحه‌ای برایش خواندم. در دلم به خداوند رحمان گفتم: خدایا… من وظیفه‌ام رو انجام دادم… تو لطف و کرمت خیلی زیاده… تو ارحم الراحمینی… شاید اون بیچاره جاهل بوده و نفهم… تو به بزرگیت اون رو ببخش.

این اولیش بود. آن روز تا غروب، کلی فاتحه خواندم! گله‌ی سربازان عراقی به طرف ما هجوم می‌آوردند. مثل این‌که ول‌کن نبودند و به‌سادگی نمی‌خواستند خانه‌ی اشغال‌ شده‌ی ما را ترک کنند. شروع کردیم به شلیک. بارانی از گلوله بر سرشان باریدن گرفت. هیچ جان‌پناهی نداشتند. در بیابان صاف و برهوت، ویلان مانده بودند و هدف گلوله‌های مرگبار ما قرار می‌گرفتند. با خونسردی و آرامش، بی‎‌هیچ عجله‌ای نشانه می‌گرفتیم و تک‌تک‌شان را خلاص می‌کردیم.

 

کپه‌ی خاک کوتاهی روبه‌روی سنگر ما بود که نیروهای دشمن، وحشت‌زده و هراسان به پشت آن پناه بردند. شاید اگر چهار نفر هم پشت آن دراز می‌کشیدند، به‌خوبی می‌شد اندام‌شان را دید. حالا که ده بیست نفر پشت آن قایم شده بودند. من و رضا با ذکر صلوات، تک‌تک شلیک می‌کردیم. رگبار نمی‌زدیم، چرا که لزومی نداشت. با تک‌تیر خیلی بهتر می‌شد زدشان. با هر شلیک، فقط تکانی در آن کوه آدم‌ها به چشم می‌خورد. ناگهان دو نفر که سالم بودند، از آن جمع مفلوک جدا شدند و شروع کردند به دویدن. هنوز چند قدمی نرفته بودند که فریادی، دوباره به کپه‌ی خاک برشان گرداند. کسی را که معلوم بود فرمانده‌شان است و پایش تیر خورده، بلند کردند. زیر بغل‌هایش را گرفته بودند و سعی می‌کردند او را به عقب ببرند. هیچ چاره‌ای ندیدم جز شلیک.

سرانجام نیروهای بدبخت و ذلیل دشمن، مجبور به عقب‌نشینی شدند. ناگهان دوشکاهای عراقی از پشت خاکریزهای آن طرف، شروع کردند به شلیک و آنهایی را که عقب‌نشینی می‌کردند، بستند به رگبار. شدت رگبار به حدی بود که ما از خاکریز پایین آمدیم. در دل به حال آن فلک‌زده‌ها تأسف خوردم؛ از این سو زیر آتش ما بودند و از آن شو زیر آتش دوشکاهای خودشان. نه راه پس داشتند و نه راه پیش. از آن معرکه‌ی جهنمی شاید ده نفرشان هم نتوانستند جان سالم به‌در ببرند…”

 

 

[از معراج برگشتگان، حمید داودآبادی، کتاب یوسف، مؤسسۀ عماد، صص۱۷۳-۱۷۵]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

از معراج برگشتگان(۴): بچه‌های رزمنده

از معراج برگشتگان(۳): از این اتفاق‌ها هم پیش می‌آمد

از معراج برگشتگان(۲): طرف‌دارهای شاه شعار می‌دادند: خدا قرآن محمد!

از معراج برگشتگان(۱): خود امام رضا اومده به خواب شاه!