“… بالاخره موعد عمل رسید و رفتم اتاق عمل. همیشه در اتاق عمل سردم میشد، اما اولین بار بود که احساس کردم اتاق گرم است. سرپایی رفته بودم اتاق عمل و دیدم صورت یک نفر را داشتند بخیه میزدند. با اینکه رفتن به اتاق عمل برایم عادی شده بود اما دلهره داشتم. میدانستم برای ترمیم بینی و صورتم عمل خیلی سختی در پیش دارم.
واقعاً هم آن طور شد و من زجری در آن عمل کشیدم که نگو و نپرس. بدنم به داروهای بیهوشی حساس بود و سخت بیهوش میشدم. متأسفانه وسط عمل به هوش آمدم، و هر چه کردند دوباره بیهوش نشدم که نشدم!
دستمالی روی چشمهایم گذاشتند و به اجبار کارشان را ادامه دادند، صدای وسایل جراحی، صدای دکتر و کادر اتاق عمل در گوشم میپیچید. به من گفتند: خیلی آدم مقاومی هستی… من اصلاً تکان نمیخوردم. فقط ثانیهها را میشمردم که تمام شود این عمل عذابآور! فکر میکردم آدم صد بار ترکش و گلوله بخورد یک ذره از این عذاب را نمیفهمد.
آن شرایط حدود نیم ساعت طول کشید. از درد و اضطراب دیگر جانم به لب رسید، چنان زجری کشیدم انگار کفارۀ تمام گناهان کرده و نکرده را پس دادم… گوشتم را میبریدند و میدوختند… بالاخره تمام شد و مرا گذاشتند روی تخت دیگر. معلوم شد سه ساعت در اتاق عمل بودهام. برعکس همۀ بیماران که وقتی از اتاق عمل میایند درد و نالهشان شروع میشود من احساس میکردم راحت شدهام!
… در آن عمل قسمتی از پوست و گوشت بازو و پای مرا بریده و به صورتم چسبانده بودند. پایم بدجوری درد میکرد گاهی بیشتر از جراحت صورتم. میگفتند: «آدم خوش شانسی هستم که عملم خوب شده.» خیلیهاشان نمیدانستند تا آن روز چه مصیبتها کشیدهام وگرنه نمیگفتند خوش شانسم!”

[نورالدین پسر ایران؛ خاطرات سیدنورالدین عافی، انتشارات سورۀ مهر، صص335-336 و 933]
از هماین کتاب:
نورالدین پسر ایران (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، (۱)





































22 می ، 2013 در ساعت 17:36
[…] پسر ایران (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، […]