“میگویم «ماشین من»… چیزی که مالک اول و آخرش بودی… اولین سفر زمینی طولانیات تا شیراز را با او راندی، سینهکش تپهها را با او بالا رفتی، تا لبهی موجخور ِ ساحل با تو آمده، از خریدهای هفتگی و رساندن دوست و آشنا بعد از هر مهمانی بگذری، در کاروان عروسی رفیقت بوق زده و باعث رونق عصرهای دلگیر جمعهات شده است…”

[همشهری داستان، ش29، آبان 92، ص74-75، روایت (3): جامپکات، نوشتۀ سپینود ناجیان]
همچوناین:
از آن وصفها(۱۷): در انتظار خبری که نمیآمد
از آن وصفها(۱۶): خاصیتِ فکر کردن در شب
از آن وصفها(۱۵): سرما شهر را خاکستری کرده بود
از آن وصفها(۱۴): ماسید خندۀ لب
از آن وصفها(۱۳): “مسکو گرمای آسفالتِ روز را پس میداد”




































