“… اعضای کمیتۀ مدیریت ماسولیت که روی صندلیها و میزها و حتی لبۀ پنجره‌ها نشسته بودند از گرما و گرفتگی هوا به سختی رنج می‌بردند. حتی یک نسیم تازه هم از پنجره‌های باز به اتاق نمی‌وزید. مسکو گرمایی را پس می‌داد که در طی روز در آسفالت خیابانها جمع شده بود و بی‌شک در فرا رسیدن شب هم فرجی نبود.”

 


[مرشد و مارگریتا، میخائیل بولگاکف، ترجمۀ عباس میلانی، فرهنگ نشر نو، ص۶۰]

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۱۲): پسربچه‌ای که می‌دود، درونِ هر مردی زندگی می‌کند

از آن وصف‌ها(۱۱): پشتِ سر ِ خبرش می‌آمد

از آن وصف‌ها‌(۱۰): انگور مشروطه شراب شد

از آن وصف‌ها‌(۹): شخصیتِ مهندس یکان

از آن وصف‌ها‌(۸): سردیِ هوا

از آن وصف‌ها‌(۷): وصفِ عاشق

از آن وصف‌ها(۶): وصفِ یک اُسقف

از آن وصف‌ها(۵): حرف‌زدنِ آن مرد

از آن وصف‌ها(۴): بارانی که آسفالت را خال می‌زد

از آن وصف‌ها(۳): خطِ اشک