“برلین کاملاً خاکستری بود؛ سفید و سیاه. و رنگ‌های دیگر از پس آن سرما برنمی‌آمد که خودی نشان دهد… در سکوت می‌راندم و می‌راندم. به کپه‌های برف که نگاه می‌کردم، تنم مورمور می‌شد. فکر می‌کردم سرما رفته توی استخوانم و دیگر با هیچ آتشی گرم نمی‌شود…”

 


[تماماً مخصوص، عباس معروفی، نشر گردون، برلین، صص۶-۷]

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۱۴): ماسید خندۀ لب

از آن وصف‌ها(۱۳): “مسکو گرمای آسفالتِ روز را پس می‌داد”

از آن وصف‌ها(۱۲): پسربچه‌ای که می‌دود، درونِ هر مردی زندگی می‌کند

از آن وصف‌ها(۱۱): پشتِ سر ِ خبرش می‌آمد

از آن وصف‌ها‌(۱۰): انگور مشروطه شراب شد

از آن وصف‌ها‌(۹): شخصیتِ مهندس یکان