جایی خوندم: مرحوم «علی صفایی حائری» با «حبیبالله آشوری» تو مشهد مواجهه داشته؛ و اینو -خودش- تو «ذهنیت و زاویۀ دید» قدری تعریف کرده. گشتم و پیداش کردم. بله؛ تو قسمتی از کتاب که به نقدِ «سووشون» پرداخته -به کنایه- نوشته:

“مبارزه، شکلها و مراحلش، انگیزهها و اهدافش، آفتها و گرفتاریهایش را خیلیها با دیدگاههای گوناگون رقم زدهاند. آن روزهای دور بود که یک دسته از دوستان پرشور به دسیسهی بعضی که چپ بودند و یا چپ میزدند، مرا دوره کردند و میخواستند که استعداد ما را در راه به کار گیرند و خیلی حسابشده ما را همراه سازند.
پیر دیری که از جایی دیگر کوک میشد و عمامه هم بر سر داشت و آخر سر هم اعدامش کردند، هنوز ننشسته، سؤال میکرد: «چه باید کرد؟»
«چه باید کرد؟» هم سؤال بود، هم کتاب «دکتر [شریعتی]» بود و هم کتاب «لنین»؛ ولی من خیلی پوستکلفتتر از این حرفها بودم که جوابی بدهم و میدان بیایم.

مدتها طول کشید و خودشان دوختند، آنچه را بریده بودند و گفتند که باید مبارزه کرد و باید سازمان یافت و باید چند نفر، چند نفر تقسیم شد و مسؤول گرفت و در قسمتهای گوناگون دست به کار شد و رابطه برقرار کرد…
پیر دیر که میدید حقیر لب از لب برنداشتهام و نه در کنار سؤال و نه در میان جوابها دهان باز نکردهام، حساستر شد و این بار مستقیم و بیپرده گفت: «شما بگویید که چه باید کرد؟».
من همانگونه که افتاده بودم، با شوخی گفتم: «اصلاً چرا باید کرد؟» و نگذاشتم خیلی شوخی جدی شود که ادامه دادم: «برای چه باید کرد؟». میداندار شده بودم که عرضه داشتم: «اگر ضرورت عمل و جهت عمل مشخص شود، شکل عمل و کیفیت آن و مراحل مسائل آن هم مشخص میشود».
پیر دیر با شیطنت جلودار شد که حضرت عالی در ضرورت عمل حرف دارید؟ گفتم: آن جناب که شما را کوک میکند، میفرماید: «ضرورت مبارزه، از حرکت نیروی تولید و ایستایی روابط تولید و ناهماهنگی این دو شکل میگیرد. استثمارگر و استثمار شونده با هم درگیر میشوند و چارهای جز مبارزه نیست».
و اما شما پیر دیر میفرمایید: «بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند» و میفرمایید: «ظلم، سیاه و سرخ و سفید دارد، پرچم جدیدی میسازد و ما را چه میکند و سیاهها را به چه حالی مینشاند. نگاه کن این بچههای بیافرا هستند که میگویند: من کاسهام خالی است و این شکمهای بزرگ بیقواره هستند که جایی خالی برای ادرار چند رنگ خود میخواهند».
اما حقیر نه این قدر احساساتی هستم و نه آن قدر فلسفیده علمیده! این فلسفهی علمی را و رابطهی انسان با نیروی تولید را، با رابطهی انسان با کل نظام حاکم بر خود انسان و تمام هستی عوض نمیکنم. اگر احساساتی هم باشم، فقط در کنار اینها که از زور گرسنگی ناله میکنند و گریه سر میدهند، با نانهای زیر بغلم مینشینم و برایشان گریه میکنم ولی از نانم نمیدهم و بیش از این هم مبارزه نمیکنم.
ناچار بودم که خطها را تفکیک کنم و این وحدتی را که با شینت مطرح میشد و از عمامهی آن پیر دیر باج میگرفت، کنار بگذارم. راستی من معتقد بودم اهدافی تا حد آزادی، عدالت، رفاه و حتی مثلثی از آزادی، عدالت و عرفان -سه خصوصیتی که «دکتر شریعتی» برای ایدئولوژی اسلامی توضیح میدهد- و حتی بالاتر از اینها، اهدافی در حد تکامل و شکوفایی استعدادهای انسان نمیتواند کارگشا باشند.
انسان با ترکیب خاص خودش حرکت میکند و ناچار از حرکت است و در حرکت به مانعها برخورد میکند. مانع، احساس آزادی او را شکوفا میسازد، نیاز به آزادی در رابطه با حرکت و مانع مطرح میشود.
در وسعت آزادی، تجاوز شکل میگیرد؛ در تنگنای تجاوز، نیاز به عدالت و برابری مطرح میشود و در دنیای عادل، رفاه و در سرزمین رفاه، پوچی و فرار از دنیای پوچیها جوانه میزند.
این پوچی اول است که درونگرایی و عرفان مشرق را میسازد و در این تأمل و تمرکز و برنامههای گوناگون بودایی و ودایی است که تکامل و باروری استعدادها مشخص میشود و همانگونه که در «لبهی تیغ» [کتابی از سامرست موآم] آمده است، میتواند در اشیا و در آدمها تصرف کند و آنها را دگرگون سازد.
با این عرفان و تکامل، انسان به پوچی بزرگ میرسد. این همه نیرو در خارج از وجود او و در عالم نهفتهی درون او برای چیست؟ برای این تلاوت تکرار و خوردن و خوابیدن و خوش بودن؟ راستی برای چند من کشک، این همه شیر دوشیدن معنا دارد؟
اینجاست که انسان با این همه پا به دنبال راهی بدون بنبست و مقصدی بدون دیوار خواهد افتاد و اینجاست که این مقصد برای این انسان تکامل یافته، یا عالیتر است و یا پستتر و اینجاست که تکامل انسانی دو بعد خسر و رشد را تجربه میکند و به دنبال مکتبی میآید که بالاتر از تکامل را، بالاتر از آزادی و عدالت و عرفان را داشته باشد و اینها حرف نیست که نیاز است. مگو انسان گرسنه این حرفها را نمیفهمد که دنبال نان است. آدمی آنگاه به دنبال نان و مسکن و آزادی میافتد -و حتی مبارزه میکند- که پیش از اینها «بودن»، «چگونه بودن» و «برای چه بودن» را آموخته باشد.
منی که قصد خودکشی دارم، به دنبال نان و مسکن و آزادی نخواهم بود. به آن پیر در گرفتار گفتم: این خطها را از یکدیگر تفکیک کن. هر کدام از این مراحل و اهداف، وسیلهها و شکل مبارزهی خاص خود را دارد.
کسی که برای آزادی میجنگد، لازم نیست همان توشهای را بردارد که به خاطر عدالت به آن احتیاج دارد و کسی که عرفان را میخواهد، نمیتواند با پای برهنهی آزادی حرکت کند و کسی که بالاتر از تکامل را طالب است، نمیتواند در ماشین مبارزهی کارگر بنشیند. معین کن چرا باید کاری کرد و برای چه هدفی باید کار کرد تا نوع کار و شکل مبارزه مشخص شود.
این همه حرف را برای این کش دادم که داستان سووشون «دانشور» را بتوانیم جمعبندی کنیم. این مهم نیست که آیا قهرمان مرد داستان، جلال زندگی «دانشور» است و یا این که قهرمان زن داستان، حکایت «سیمین» است؛ آن هم جلالی که از شرق رهیده شده و از شوروی بازگشته است؛ و آن هم سیمینی که جلال را پذیرفته و ادامهی او را برعهده دارد؛ بل مهم این نکته است که این داستان چه طرحی را از مبارزه در میاندازد و چه گرههایی را میشناساند و یا میگشاید.
به اعتقاد من، مبارزه با ظلمتهای دست دوم و ایستادگی در برابر معلولها، آن هم بدون تکیه بر اسلام و مذهب، که میبینیم حاجآقا از علمای بزرگ، نماز جماعتش را رها کرده و به عشق یک زن رقاصه زنجیر شده اس-و بدون توقع از مارکسیسم سیاسی و علمی که سیاسیاش وامانده است و علمیاش هنوز زمینهی مطرح شدنش نیست و طرح آن به وسعت دید احتیاج دارد، که از زبان «فتوحی» و «یوسف» اینها را میشنویم- مبارزه بدون تکیه به مذهب و بدون توقع از مارکسیسم، چکیده و عصارهی این داستان است…”
[ذهنیت و زاویۀ دید، علی صفایی حائری، انتشارات لیلةالقدر، صص43-48]
در این باره:
حبیبالله آشوری و کتاب توحید: (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، (۱)





































21 جولای ، 2012 در ساعت 15:42
[…] آشوری و کتاب توحید: (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، […]