“… روز سوم عملیات [والفجر 8، بهمن 1364] منطقه نسبتاً آرام بود. عراق تا آن روز نتوانسته بود گرای درست و حسابی بگیرد اما هواپیماهایش از اولین روز عملیات در آسمان منطقه حضور داشتند و میخواستند قایقهای ما را روی اروند بزنند. اما مهلت پیدا نمیکردند؛ چون شلیکا و دولولهای خودشان کنار اروند روی تپهها سالم به دست ما افتاده بودند و بهترین موقعیت را برای پدافند هوایی داشتند. هر هواپیمایی که به طرف اروند شیرجه میرفت هدف قرار میگرفت.
خوشبختانه این شلیکاها و دولولها در شب اول حمله سالم مانده بودند. این سلاحها که در ارتفاع حدود 20 متری از سطح آب قرار داشتند و سنگر مانندی برایشان درست شده بود، جان میدادند برای هدف گرفتن هواپیماها.
بچهها هم به شایستگی از این غنایم استفاده میکردند. ما هر بار که سرمان را بلند میکردیم خلبانی را میدیدیم که از هواپیمای آتشگرفتهاش بیرون پریده است! یادم هست در عملیات والفجر هشت حدود 65 تا 70 فروند هواپیما در منطقه سقوط کرد و همان سلاحهایی که دشمن علیه ما تعبیه کرده بود، مهمترین نقش را در این موفقیت بزرگ داشتند.
در خط اول عراق به جز حدود ده نفربر، بقیۀ تجهیزات سالم به دست ما افتاده بودند. با اینکه چرخهای نفربرها پنچر شده بود اما بچهها توجهی به وضع آنها نداشتند و استفاده میکردند.
در آن منطقه تنها نقطهای که مایۀ نگرانی شده بود جای «نوک»مانندی بود که نیروهای ما از جناحین آن پیش رفته بودند اما آن قسمت دست عراقیها مانده بود. دشمن از فرصت استفاده کرده و در شب بیست و دوم از نیروهای زبدۀ گارد ریاست جمهوری عراق آنجا پیاده کرده بود. این نیروها با عقب ارتباط داشتند و تغذیه میشدند. نیروهایی که به شجاعت و قدرت شهره بودند و در مورد آنها هر چه میشنیدیم، واقعیت داشت…
… با سیّد در مورد منطقه صحبت کردیم. او میگفت: «امشب به عملیات میریم.» به حساب اینکه شبهای قبل ما هر چهار طرف را پاکسازی کرده و در جاده مستقر شده بودیم، گفتم: «محور که کاملاً گرفته شده، کجا عملیات میکنیم؟!»
– نه! نوک هنوز مونده. امروز عصر حرکت میکنید. اونجا خاکریزی هست که سه متر ارتفاع داره. از روی اون خاکریز نیروها رو میکشید جلو و با دشمن که در نوک جمع شدن، درگیر میشید.
سیّد حرف دیگری نگفت. همه فکر میکردیم شب از خاکریزی که ذکرش شد به نیروهای دشمن در نوک حمله میکنیم در حالیکه واقعیت غیر از این بود! نقشۀ کلی این بود که دو لشکر ما از دو طرف نیروهای گارد عراق را در نوک قیچی کنند و ما فقط میبایست حواس دشمن را به خودمان جلب میکردیم؛ چیزی شبیه یک طعمه!”

[نورالدین پسر ایران؛ خاطرات سیدنورالدین عافی، انتشارات سورۀ مهر، صص395-397]
از هماین کتاب:
نورالدین پسر ایران (۸)، (۷)، (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، (۱)




































