مسعود بهنود:

 

“… پرواز انقلاب روز ۱۲ بهمن در فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست. در این هواپیما چند تنی بودند که عنوان اولین رئیس جمهوری ایران را مناسب خود می‌دانستند. با خروج دکتر شایگان از صف نامزدان اولین ریاست جمهوری ایران نگاه‌ها به سه تن از کسانی بود که در نوفل‌لوشاتو، در کنار رهبر انقلاب، خود را از طریق رسانه‌های جهانی، در چشم‌ها نشانده بودند.

 

مثلثی که مثلث نبود و اگر بود متساوی‌الاضلاع نبود و هر یک از اضلاع آن سازی می‌زدند. اعضای این مثلث بزودی، در تهران در معرض نگاه‌های کنجکاو و تیزی قرار گرفتند که بعضی از آنها این سه تن را فرصت‌طلبانی می‌دیدند که بی تحمل زندان و شکنجه آمده بودند تا خوشه‌چین انقلاب باشند.

از دیدگاه بعضی دیگر، دکتر ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده و ابوالحسن بنی‌صدر، سه تنی بودند که با توجه به خالی بودن صحنه، سالخوردگی چهره‌های ملی عضو نهضت ملی و بی میلی روحانیت به حضور در فعالیت‌های اجرائی، می‌توانستند در شغل‌های کلیدی بنشینند. عامل دیگر که این سه تن را در برابر نگاه‌ها قرار می‌داد این بود که آنها تنها اعضای شناخته‌شدۀ شورای انقلابی بودند که پس از خروج شاه از کشور، به دستور آیت‌الله خمینی تشکیل شد…

 

 

پر سر و صداترین عضو از این میان صادق قطب‌زاده بود. تنها اعضای گروههای سیاسی خارج از کشور او را می‌شناختند که در دهۀ شصت مبارزی تک‌رو بود و چند باری در درگیریهای تن به تن و در جلسات داغ و پر هیجان کنفدراسیون خودی نشان داده بود. در همین دوران او به پر سر و صداترین کار زندگیش دست زد و آن حضور در یکی از جشن‌های سفارت ایران در واشنگتن بود و دست به یقه شدن با اردشیر زاهدی داماد شاه… تا سرانجام در نوفل‌لوشاتو به رهبر انقلاب پیوست.

یک ماه بعد، وقتی مهندس بازرگان از تهران برای گفتگو با رهبر انقلاب به پاریس رفت یکی از پر دردسرترین کارهایی که بر دوشش افتاد حل اختلاف قطب‌زاده با دکتر یزدی بود. آنها درست در نقطۀ مقابل هم قرار داشتند و تنها نقطۀ اشتراکشان این بود بود که به مهندس بازرگان ارادت می‌ورزیدند. گرچه بنی‌صدر در این ارادت به جدیت قطب‌زاده نبود.

 

 

 

دکتر یزدی قوی و سخت‌کوش و مشهور به اعتقادات مذهبی و مسلمان بود. در سال ۱۳۴۳ بعد از ملاقات با آیت‌الله خمینی، از او تقلید کرد. از چند سال بعد از آن به‌عنوان نمایندۀ آیت‌الله در امریکا معرفی می‌شد. تشکیلات کوچک ولی مؤثری با عنوان انجمن اسلامی دانشجویان ایران را در تگزاس راهبری می‌کرد. در همان حال به تحصیل ادامه می‌داد تا از دانشگاه هوستون در رشتۀ تومورشناسی ملکولی دکترا گرفت و در دانشگاه بایلور به‌عنوان استاد مشغول تدریس شد. او دوره‌ای هم در تغذیه در M.I.T گذرانده بود. با گروههای امریکائی مدافع حقوق بشر نزدیک بود و در مناسبت‌های مختلف دربارۀ دادگاههای نظامی و یا اعدامهای دوران شاه افشاگریها می‌کرد.

با آشکار شدن محدودیت‌هائی که برای آیت‌الله خمینی در عراق فراهم شده بود، بدانجا رفت و همراه بود تا مرز کویت و از آنجا به پاریس. در پاریس، دو نفر از آشنایان دکتر یزدی در انتظار بودند، دکتر حسن حبیبی جامعه‌شناس و ابوالحسن بنی‌صدر اقتصاددان. هرچه حبیبی کناره می‌گرفت و اهل تظاهر نبود و در گوشه می‌نشست، بنی‌صدر سینه سپر می‌کرد و جلو دوربین‌ها می‌رفت. هرچه دکتر یزدی و قطب‌زاده به‌عنوان سخنگوی نوفل‌لوشاتو و مترجم و به‌هرحال مطیع رهبری نقش می‌گرفتند، بنی‌صدر اصرار داشت تا به‌عنوان تئوریسین و ذخیرۀ فکری انقلاب معرفی شود.

 

 

 

بنی‌صدر در سال ۵۰ و زمانی که تز خود را در دانشگاه پاریس می‌نوشت به‌ سابقۀ آشنایی پدرش با آیت‌الله خمینی راهی نجف شد و در آنجا چند روزی سؤالات خود را مطرح کرد و جواب گرفت. از آن زمان او که عضو جبهۀ ملی بود به جانب گروه مذهبی تمایلی از خود نشان می‌داد، بی آن که گروههای دیگر را، مانند قطب‌زاده، با جنجال‌آفرینی از خود براند.

 

بنی‌صدر در عین حال تنها عضو گروه بود که پدرش روحانی صاحب عنوان بود. آیت‌الله سیدابوالفضل بنی‌صدر اهل همدان از روحانیون صاحب عنوان آن خطّه بود که گرچه با سپهبد زاهدی، ضیاءالملک فرمند و خانوادۀ قراگوزلو و فئودالها و مالکان بزرگ منطقه رفت و آمد داشت ولی با روحانیون مبارز نیز مجالست می‌کرد، در آغاز دهۀ چهل هم امضای او پای اعلامیه‌های علیه اصلاحات ارضی و انقلاب شاهانه بود و هم در هنگام مهاجرت علما به تهران، برای اعتراض به دستگیری آیت‌الله خمینی و آیت‌الله طباطبائی قمی حضور داشت.

ابوالحسن در دوران دانشجوئی فعالیت سیاسی داشت و همراه پدر در گفتگوهای سیاسی می‌رفت و از دانشجویان طرفدار نهضت ملی کردن نفت بود. او در اواخر دهۀ چهل با داشتن لیسانس دانشگاه تهران به پاریس رفت و در زمان انقلاب ۱۶ سال بود که در آن شهر زندگی می‌کرد. در طول سالهای آخر، نحوۀ رفتار، مقالات و جزواتی که می‌نوشت باعث شده بود تا معتقداتی داشته باشد که او را «پرزیدنت» می‌خواندند. و این بیانگر خیال و رؤیائی بود که او را به اردوی نوفل‌لوشاتو نزدیک کرد.

 

 

 

این سه تن، بی آن که اختلافات خود را حل کرده باشند به تهران رسیدند و عضو شورای انقلاب شدند. مهندس بازرگان، از این میان به دکتر یزدی اطمینان بیشتری داشت ولی پیش از آن که دکتر یزدی را به‌عنوان نخست‌وزیر در امور نهادهای انقلابی معرفی کند، حکم قطب‌زاده را داد که ریاست سازمان رادیو تلویزیون منصوب شد… بزودی قطب‌زاده پر سر و صداترین و ضربه‌پذیرترین ضلع مثلث شد.

 

 

اما در حالی که بنی‌صدر پس از رسیدن به تهران ایراد سخنرانی در مسائل اجتماعی و اقتصادی و تشکیل یک گروه مطالعاتی را در دستور کار خود قرار داد و حاضر پذیرفتن شغلی در دولت موقت نشد، دکتر یزدی فوراً آستین را بالا زد. مردم ایران نخست بار او را زمانی دیدند که در کنار هویدا، نصیری، خسروداد، رحیمی و دیگر دستگیرشدگان جلو دوربین نشسته و از طاغوتیان سؤال می‌کند. در پایان مصاحبه وقتی تیمسار ربیعی با دکتر یزدی دربارۀ سوابق خود و روابط خود با انقلابیون سخن می‌گفت، خبرنگاران حاضر دانستند دکتر یزدی در ده روز گذشته نیز، در کنار مهندس بازرگان در کار بوده است. در روزهای بعد او یکی از پرکارترین اعضای کابینۀ موقت بود و کار مشکل برنامه‌ریزی برای انتقال حکومت را به‌عهده داشت.

 

 

حضور قطب‌زاده و یزدی در سمت‌های اجرائی، آن هم در روزهای پر هیجان و شلوغ اوایل انقلاب باعث شد تا آنها با بخشی از روحانیت و ستونهای دیگر قدرت در جمهوری تازه تأسیس درگیر شدند، بیش از همه با یاران دکتر بهشتی که دارای تشکیلات و افراد معتقد و علاقه‌مند بودند و با نگاهی موشکاف مراقب تمامی زوایا.

عده‌ای از شاگردان و همفکران دکتر بهشتی، در آن روزها در بخش‌های مختلف رادیو تلویزیون امور مربوط به بازبینی و اسلامی کردن مهم‌ترین دستگاه تبلیغاتی و اطلاع‌رسانی را به‌عهده گرفته بودند و همان‌ها با قطب‌زاده که نه مدیریتی داشت و نه روش اجرائی مشخص آشنا شدند.

 

استفادۀ تک‌روانۀ قطب‌زاده از تریبون بزرگی که در اختیار او قرار گرفته بود و تأکید او بر این نکته که از دولت و شورای انقلاب اطاعتی ندارد و فقط مرید و تابع امام است، به‌سرعت او را در انتقادپذیرترین صندلی حکومت انقلابی قرار داد.

در حالی که از سوی منابع اطلاعاتی و خبری و بعضی سفارتخانه‌ها این شایعه پراکنده شده بود که قطب‌زاده با شبکۀ اطلاعاتی شوروی مربوط است، تظاهرات ضد امریکائی او نیز به این اتهام دامن می‌زد، نیروهای چپ شاهد بودند که قطب‌زاده با کمک جمعی از بستگان و دوستان خود در جنوب شهر در حال پی‌ریزی گروه و دسته‌هایی است که کارشان در نهایت بهم زدن تظاهرات احزاب سیاسی و گروههای مختلف چپ بود.

 

او مستقیماً و بدون هیچ دلیلی خود را با مطبوعات و افکار عمومی درگیر می‌کرد. سخنرانی‌های به‌ هر مناسبت او، نه که جلب محبت نمی‌کرد، بلکه بین او و آن تصویری که از او در نوفل‌لوشاتو در ذهن‌ها ایجاد شده بود، فاصله می‌انداخت. روزنامه‌ها، خرده‌گیران دائمی او بودند. محمود دولت‌آبادی، چند روز پس از انتصاب قطب‌زاده به ریاست رادیو تلویزیون اولین انتقاد را مطرح کرد. قطب‌زاده به‌جای پاسخ، به ‌تندی و اتهام‌زنی رو آورد و ناگهان اکثریت اهل قلم و روشنفکران را در مقابل خود نشاند…

 

 

 

دکتر یزدی، یک ماهی پس از تأسیس دولت موقت از شغل پر دردسر خود که بخشی از آن شکل‌دادن به کمیته‌های انقلابی بود، به وزارت خارجه رفت و این زمانی بود که دکتر سنجابی رهبر جبهۀ ملی، به‌بهانۀ این که دولت ضعیف است و بر همۀ امور مستقر نیست از آن کناره گرفته بود.

احمد سلامتیان، معاون دکتر سنجابی از اعضای جبهۀ ملی در پاریس و از نزدیکان بنی‌صدر بود. او از مدتها قبل این‌سو و آن‌سو از اعمال شهریار روحانی داماد جوان دکتر یزدی که امور سفارت ایران در امریکا را به‌عهده گرفته بود، شکایت می‌کرد و بعضی اشارات او این شبهه را که دکتر یزدی نیز با عواملی از دولت امریکا مربوط است، در ذهن‌ها دامن می‌زد.

افشای این راز که دکتر یزدی دارای کارت سبز اقامت در امریکاست و به‌علت داشتن اجازۀ اقامت در امریکا از حقوقی برخوردار است، در زمانی که جوّ سیاسی داخلی به‌سرعت ضد امریکائی می‌شد، برای اکثریت مردم خبر خوبی نبود، گرچه برای دیگران عادی بود.

 

قرار گرفتن دکتر یزدی در سمت وزیر خارجه مصادف شد با درگیری او با جناحی از انقلابیون با نفوذ. آنان و گروههای چپ فعال معتقد بودند ایران باید به‌سرعت با لیبی، سوریه و الجزایر از کشورهای مسلمان روابطی در بالاترین سطوح برقرار کند و از طرفی با مصر، اردن، سعودی و مراکش روابط خود را قطع کند. دکتر یزدی که تیم کارآمدی را در وزارت خارجه در اختیار گرفته بود، سرگرم بررسی مسایل بود که این تغییرات ایجاد می‌کرد، از جمله سرمایه‌گذاریهای ایران در مصر. صدور دستوری از جانب رهبر انقلاب روابط با مصر را برید.  از سوی دیگر محمد منتظری فرزند آیت‌الله منتظری بی خبر وزارت خارجه ترتیب آمدن عبدالسلام جلود نخست‌وزیر لیبی را به تهران داد، در حالی که به‌جهت ناپدید شدن آیت‌الله آقا موسی صدر، شیعیان لبنان و نزدیکان این روحانی شیعه متوقع بودند ایران، شرط ایجاد روابط با لیبی و سفر مقامات آن کشور به تهران را، روشن‌شدن ماجرای آقا موسی صدر قرار دهد. با این همه، دکتر یزدی توانست تا پایان دولت موقت در نقش وزیر خارجه، تحولاتی در آن وزارتخانه ایجاد کند و با دست‌چین‌کردن جوانانی دانش‌آموخته و کمابیش با تجربه از نیروهای این وزارتخانه، یک بافت جدید به دستگاه دیپلماسی بدهد.

 

 

 

در مدتی که دکتر یزدی و قطب‌زاده سرگرم کارهای اجرائی بودند، بنی‌صدر همچنان در حاشیه می‌رفت و سفرۀ نینداختۀ او بوی مشک و عبیر می‌داد. به‌عنوان گامی در جهت رسیدن به مقصود، او مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی را انتخاب کرد. در آنجا، بنی‌صدر توانست نهایت زیرکی خود را به کار برد، او که در زمانی آیت‌الله طالقانی را به خود جذب کرده بود و در تمام طول این مجلس کوشید تا با آیت‌الله بهشتی مقابله نکند، اما درگیریش با آقای منتظری گریزناپذیر بود و گویا از آن پرهیز هم نمی‌کرد.

 

شش ماه بعد از رسیدن به تهران، بنی‌صدر موفق شده بود که نظر بسیاری را به سوی خود جلب کند، در کنار آقایان بهشتی، خامنه‌ای، هاشمی و موسوی اردبیلی و دکتر آیت به‌عنوان بنیادگذار حزب جمهوری اسلامی بنشیند. تا این جای کار بسیاری از کسانی که بعدها دشمنان او شدند، در کنارش قرار داشتند.

 

او سرونوشت خود را از دولت موقت جدا کرد و آمادۀ پروازی بزرگتر ماند. نخستین باری که وارد کابینه شد، زمانی بود که دولت موقت استعفا داد و شورای انقلاب زمام امور را به‌دست گرفت و با استعفای دکتر یزدی، وزارت امور خارجه بدون وزیر ماند و بنی‌صدر در رأس آن قرار گرفت.

اما بزودی تشخیص داد که با وجود گروگان‌های امریکائی در تهران، وزارت خارجه برای او شغلی بدون دردسر نخواهد بود، بنابراین، دستگاه دیپلماسی را که در آن شرایط آهن گداخته‌ای بود در دستهای قطب‌زاده گذاشت و خود به وزارت امور اقتصاد و دارایی اکتفا کرد. آنجا جائی بود که همه پذیرفته بودند بنی‌صدر برای آن طرح و برنامه و فکر آماده‌ای دارد. این سمت سکوی پرش او شد. کاستن بهره‌های بانکی در جهت جلب نظر مردم و شکل‌دادن به قانون بانکداری اسلامی برای جلب نظر روحانیت، دو گامی بودند که در آن سمت برداشت.

 

 

با آشکار شدن این که رهبر انقلاب اجازه نخواهد داد روحانیون در انخابات ریاست جمهوری کاندیدا شوند، بنی‌صدر نفسی به‌راحتی کشید. اما بزودی آشکار شد که دکتر بهشتی و روحانیت مبارز، جلال‌الیدن فارسی را کاندیدای ریاست جمهوری کرده‌اند. در اینجا روابط شخصی بنی‌صدر با شیخ‌عیل تهرانی که حاکم شرع پر نفوذ خراسان بود کار خود را کرد و از ثبت اسناد خراسان سندی بیرون آمد که نشان می‌داد پدر فارسی متولد افغانستان است و این، با تأکید قانون اساسی بر ایرانی‌الاصل بودن رئیس جمهوری نمی‌خواند.

زمانی که فارسی از صحنه خارج شد انتخابات چنان نزدیک بود که کاندیدای بعدی روحانیت مبارز، دکتر حسن حبیبی فرصتی برای معرفی نیافت. در انتخاباتی که بنی‌صدر، احمد مدنی، دکتر حبیبی، قطب‌زاده، صادق طباطبائی و مسعود رجوی کاندیدای آن شده بودند، بنی‌صدر توانست با چند بازی آرای رجوی را هم که به جهت رأی‌ندادن به قانون اساسی، صلاحیت نامزدی برای ریاست جمهوری را از دست داده بود، نصیب خود کند و حاصل این که یک سالی بعد از رسیدن به تهران او به هدف خود رسید و شد اولین رئیس جمهور ایران.

 

 

با این ترتیب او، از جمع از خارج آمده‌ها فقط قطب‌زاده را زخمی کرد ورنه دکتر حبیبی، فارسی و صادق طباطبائی چندان شور و هیجان و خودکشانی به کار نبر ده بودند، فقط این قطب‌زاده بود که کوشید در آخرین لحظات با معامله‌ای از طریق دو وکیل ماجراجو با امریکائیان و عمر توریخوس رهبر با نفوذ پاناما، لحظاتی شاه را که در انتظار یک عمل جراحی در پاناما به‌سر می‌برد به دام اندازد، آن قدر که خبرگزاریهای جهان روز پیش از انتخابات ایران خبر دستگیری شاه را مخابره کنند. قطب‌زاده امیدوار بود که با معاملۀ ماجراجویانۀ شاه در مقابل ۵۲ گروگان امریکائی، خود را به ریاست جمهوری برساند. اما فرار شبانۀ شاه از پاناما و دست خالی ماندن هامیلتون جردن مشاور کارتر که برای دادن امکان به چنین تبلیغی به پاناما رفته بود، این خطر را هم از سر بنی‌صدر دور کرد.

از سوی دیگر اسنادی که دانشجویان پیرو خط امام دربارۀ ارتباط تیمسار مدنی با امریکائیان منتشر کردند، به تیمسار هم صدمه‌ای جدی زد، گرچه او با همۀ اینها سه میلیون رأی آورد. اما سرانجام بنی‌صدر با یازده میلیون رأی برندۀ بازی شد. رأی قطب‌زاده به نیم میلیون هم نرسید.

 

 

 

با انتخاب رئیس جمهوری، دکتر یزدی به‌همراه مهندس بازرگان نمایندگی مجلس را برگزید و در آن‌جا قرار گرفت. این ضلع از مثلث راهی را برگزید که عاقبتی بهتر از دو ضلع دیگر رقم زد.

قطب‌زاده که طبیعت ناآرامش مانع از آن می‌شد که آرام گیرد، بعد از کوششی ناموفق برای ایجاد یک ائتلاف با بنی‌صدر در راهی دیگر افتاد. آن دو از یک جهت به یکدیگر شبیه بودند و بنابراین در یک اقلیم نمی‌گنجیدند، گرچه جز جاه‌طلبی و خودبزرگ‌بینی از دیگر جهات هیچگونه شباهتی به یکدیگر نداشتند.

 

قطب‌زاده در مقام وزارت خارجه تا انتخاب نخست‌وزیر و انتخاب وزیر جدید- دست به کار خطرناکی زد و آن استفاده از همان ارتباطی بود که قرار بود شاه را در پاناما دستگیر کند. اوج این ماجراجوئی زمانی بود که او به‌عنوان کار شخصی و باز پس دادن آپارتمانی که در پاریس در اجاره داشت به فرانسه رفت، و شبی گریم‌کرده با چهرۀ مبدل به آپارتمانی رفت که هامیلتون جردن رئیس کارکنان کاخ سفید هم با چهرۀ مبدلی که مأموران سیا برایش ساخته بودند در آنجا بود. در این زمان، به‌‌ دستور رهبر انقلاب هر نوع تماس و گفتگوی هر ایرانی، با هر امریکائی ممنوع شده بود. قطب‌زاده که می‌دانست چه خطری را با این ملاقات به جان خریده، به مشاور و نمایندۀ کارتر گفت «تو خطر آن را داری که شغلت را از دست بدهی، ولی من سرم را از دست خواهم داد». اما این ماجرا فاش نشد و قطب‌زاده در بازگشت به ایران، به روزنامه‌هایی که سفر چند روزۀ او به پاریس را با بدگمانی خبر داده بودند تاخت و آنان را «عموامل بیگانه» و «تفرقه‌انداز» خواند.

سناریوئی که او و دستگاه کارتر برای رها کردن گروگان‌های امریکائی تهیه کردند، توسط بنی‌صدر تصویب و اجرا شد، اما حرکت ناگهانی دکتر بهشتی که از فرنگ برگشته‌ها را مخالف انقلاب دیده و قصد مبارزه با آنان را داشت، نقشۀ آنها را باطل کرد.

 

 

بعد از تشکیل دولت، قطب‌زاده به خانه رفت. گرچه هر کس او را می‌شناخت می‌دانست که او آرام نخواهد نشست. در آنجا به فکر افتاد تا روزنامه‌ای برپا کند و نام «والعصر» را برای آن برگزید.

در همین فاصله، بنی‌صدر به ریاست جمهوری رسید. او به تصور آن بود که مخالفت‌ها با او پایان می‌گیرد، روحانیت به خانه و حجرۀ درس خواهد رفت، و او خواهد توانست بر همه چیز مسلط شود. اما چنین نبود.

 

 

 

بنی‌صدر نتوانست نخست‌وزیری تعیین کند. چرا که شورای انقلاب انتخاب نخست‌وزیر را منوط به رأی مجلس کرد. تا تیر ۱۳۵۹ او نه توانست موافق قولی که به امریکائیان داده بود، گروگانها را آزاد کند، و نه توانست دولت خود را برگزیند. بعد از این تاریخ با مجلسی رو به رو شد که موافق و هماهنگ با او نبود.

بنی‌صدر در جنگ بر سر انتخاب نخست‌وزیر، از دکتر بهشتی شکست خورد و نُه ماهی را صرف مبارزه با نخست‌وزیر و دولتی کرد که بر آن ریاست داشت ولی در آن نفوذی نداشت. در این فاصله عراق به ایران حمله کرد و جنگ سر رسید و او به مقام فرماندهی کل قوا هم منصوب شد. اما سرانجام در حالی که با مجاهدین (گروه چریکی مسلح مخالف جمهوری اسلامی) پیوند بسته و در خانۀ امن آنها نهان شده بود، از رئیس جمهوری برکنار شد و به‌دنبال آن با هواپیمائی که سرهنگ معزی همان خلبانی که شاه را در دی ۵۷ از ایران برد، آن را هدایت می‌کرد، همراه مسعود رجوی از ایران گریخت و به پاریس رفت.

کل داستانی که بر او گذشت ۲۸ ماه طول کشید، از روزی که با پرواز انقلاب به تهران  آمد تا روزی که گریخت. با فرار این ضلع از مثلث از صحنه، صحنۀ سیاسی داخلی کشور خونین شد. چرا که گروه‌های مسلح، دکتر بهشتی و جمعی از ذخیرۀ انسانی او را، و در ترور دوّم رئیس جمهوری و نخست‌وزیر دوّم (رجائی و باهنر) را از سر راه برداشتند. آنها بر این باور بودند که با کشتن دکتر بهشتی و رئیس جمهور و نخست‌وزیر کار رژیم پایان می‌گیرد و چاره‌ای جز بازگرداندن رئیس‌جمهور اوّل نمی‌ماند. در اینجا بود که قطب‌زاده به فکر افتاد که خواهد توانست از راهی دیگر به مقصد برسد. خلأِ قدرت از نظر او چنان بود که همۀ عشق و علاقه‌ای را که در این سالها نثار رهبر انقلاب کرده بود و همه‌جا خود را مطیع و مرید او خوانده بود از یاد برد و داوطلب شد تا بمبی را با خود به جماران (محل اقامت امام خمینی بعد از خروج از بیمارستان قلب) ببرد و به این ترتیب، انقلابی را که به زعم او با ترور دکتر بهشتی بدون تشکیلات شده بود، بی‌سر کند و خود به خونخواهی زمام را در دست گیرد. تنها در این صورت می‌توانست امیدوار باشد که جاه‌طلبی‌هایش تسکین پذیرد.

 

کشف این توطئه که قطب‌زاده، آیت‌الله شریعتمداری را هم از آن باخبر کرده بود، پس از اعتراف او، به اعدامش انجامید، در این زمان یک سال از زمانی می‌گذشت که مصطفی چمران یکی دیگر از چهره‌هایی که برای انقلاب از خارج برگشت، عضوی معتقد به نهضت آزادی و علاقه‌مند به دکتر مصدق، صدیق و وفادار به آرمانهای انقلاب در جبهه‌های جنگ به‌افتخار کشته شد. در شرایطی که احزاب و گروههای ملی تعطیل یا منحل شده بودند، پایبندی چمران به نهضت آزادی و عضویت در دولت موقت و ملاقات او با برژینسکی نتوانست از آبرو و اعتبارش نزد جناح انقلابی بکاهد، چنانکه سالیان دراز مبارزه با رژیم شاه و ارتباط با رهبر انقلاب نتوانست مانع از آن شود که قطب‌زاده را اعدام کنند…

 

 

 

با مرگ قطب‌زاده، شکست بنی‌صدر در تأسیس یک جریان اپوزیسیون در خارج کشور و سرگرم‌شدن دکتر یزدی به فعالیت‌های تحقیقاتی، داستان مثلثی که هرگز مثلث نبود و اضلاع آن هیچ شباهتی نداشتند، پایان گرفت.

یکی از تحلیل‌گران مسایل ایران در کتاب خود سقوط دولت موقت، برکناری بنی‌صدر و اعدام قطب‌زاده را در فصلی تحلیل کرده است با عنوان «عاقبت میانه‌روی»؛ به‌زعم او در انقلاب ایران نیز مانند دیگر انقلاب‌های جهان، میانه‌روها به حکومت رسیدند ولی توسط نیروهای تندرو جارو شدند. این جملۀ کلی برای نشان‌دادن لحظۀ پر اهمیتی از تاریخ ایران که این مثلث در آن نقش داشت و برای شناساندن آنها کافی نیست. و بیش از آن که نشانۀ تندروی یا میانه‌روی کسانی باشد حکایت انسانها را می‌گوید در شرایط یکسان با رفتارهای گونه‌گون. قطب‌زاده در اعترافات قبل از اعدام خود چیزی گفت که به‌نظر می‌رسد گویای وضعیت آنان باشد «ما کسی نبودیم. همین‌قدر که سایۀ امام بر سرمان بود مردم ما را شناختند، ولی افسوس ما این را نفهمیدیم».

 

سه سال بعد از اعدام قطب‌زاده، دختر جوانی فرانسوی که دوست دختر او بود، خود را با مصاحبه‌هایی معرفی کرد و سرانجام کتاب نازکی نوشت از خاطرات خود با یک شرقی با محبت و غیرت که سالها با او دوست بوده است. بر اساس این خاطرات معلوم می‌شود که وقتی قطب‌زاده برای دیدار پنهانی با هامیلتون جردن نمایندۀ کارتر به پاریس رفته بود، برای آخرین بار ملاقاتی با او داشته است. در این ملاقات قطب‌زاده به دخترک می‌گوید «الان وزیر خارجه هستم، ولی بزودی به جائی می‌رسم که به من افتخار خواهی کرد» و در آخرین مکالمۀ تلفنی با او، سه روز پیش از دستگیریش، به او می‌گوید «می‌خواهم بروم در یک رودخانۀ مهیب شنا کنم، برایم دعا کن». دخترک نگران می‌پرسد «صادق، شنا بلدی؟» و او می‌خندد.”

 

 

[۲۷۵ روز ِ بازرگان، مسعود بهنود، نشر علم، صص ۲۵۰-۲۶۳]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) آیت‌الله شریعتمداری به شاه اطمینانِ خاطر می‌داد که: هر وقت لازم شد علیه خمینی حرف خواهم زد

(+) با این سید مشکل خواهید داشت

(+) گزارشی از فعالیت‌های بختیار علیه جمهوری اسلامی ایران

(+) ازجمله دست‌ و پا زدن‌های ساواک پس از فرار محمدرضاشاه

(+) تظاهراتِ طرف‌دارانِ پهلوی با تصاویری از امام علی و مصدق

(+) شاه گفت تو را انتخاب کرده‌ام برای این‌که خر خوبی هستی!

(+) روزگاری محمدرضاشاه ایران را پناه‌گاهِ شاه‌های سرنگون‌شده کرده بود