“… به وسط پارک دوید، جایی که زمانی وزنهبرداران، فالگیرها و کولیها کار میکردند. چانهاش را پایین آورد و دستهایش را مثل هواپیما باز کرد و چند قدم یک بار به هوا میپرید، همانطور که بچهها میکنند. برای هر کسی که این را میدید صحنۀ مضحکی بود. کارگر مو سفیدی که تنهایی اَدای هواپیما در میآورد. اما پسربچهای که میدود، درون هر مردی زندگی میکند، اهمیتی ندارد که آن مرد چند ساله است.”

[پنج نفری که در بهشت به ملاقاتت میآیند، میچ آلبوم، ترجمۀ مریم زوینی، نشر آسیم، ص27]
همچوناین:
واز آن وصفها(۱۱): پشتِ سر ِ خبرش میآمد
از آن وصفها(۱۰): انگور مشروطه شراب شد
از آن وصفها(۹): شخصیتِ مهندس یکان
از آن وصفها(۸): سردیِ هوا
از آن وصفها(۷): وصفِ عاشق
از آن وصفها(۶): وصفِ یک اُسقف
از آن وصفها(۵): حرفزدنِ آن مرد
از آن وصفها(۴): بارانی که آسفالت را خال میزد
از آن وصفها(۳): خطِ اشک
از آن وصفها(۲): حرفِ نگفته را شنیدن





































17 ژانویه ، 2013 در ساعت 11:41
[…] آن وصفها(۱۱): پسربچهای که میدود، درونِ هر مردی زندگی […]