“… پس از آن که عایشه در خانۀ عبداللهبن خلف استقرار یافت، عبداللهبن عباس از سوی امیرمؤمنان(علیهالسلام) به نزد وی رفت تا او را برای بازگشت به مدینه آماده کند.
عبداللهبن عباس اجازۀ ورود خواست و عایشه علاقهای برای گفتوگو با وی از خود نشان نداد، ولی عبداللهبن عباس وارد اتاقش شد. عایشه به صورتِ اعتراض به وی گفت: «ای پسر عباس! سنت به جای آوردی و بدون اجازۀ من وارد اتاقم شدی!».
عبداللهبن عباس گفت: «تو را با سنت چه کار؟ تو با سنت چه رابطه و تعلق خاطری داری؟ سنت، راه و رسم ماست، تو و پدرت را ما سنت آموختهایم. اگر در آن حجرهای که حضرت محمد مصطفی(صلیالله علیه و آله) در آن نشانده بود میماندی و از آن بیرون نمیآمدی، هیچکس بدون اذن و اجازۀ تو وارد آن نمیشد. تو بیفرمان خدا و بدون اشارۀ رسول خدا(صلیالله علیه و آله) از خانه بیرون آمدی و هر کاری که دلت خواست انجام دادی! اینک امیرمؤمنان(علیهالسلام) دستور داده که به سوی مدینه بازگردی و بیش از این در بصره نمانی».
در این ملاقات، عایشه با عبداللهبن عباس منازعه و مجادله کرد و به خروج از بصره رضایت نداد. از این رو امیرمؤمنان(علیهالسلام) ناچار شد خود به دیدن عایشه برود.
اما همین که وارد خانۀ عبداللهبن خلف شد، زنانی را دید که به دور عایشه نشسته، به گریه و زاری مشغول بودند. صفیه، همسر عبداللهبن خلف، چون امیرمؤمنان(علیهالسلام) را دید، فریاد برآورد و بانوان را به دور خود جمع کرد و نسبت به امیرمؤمنان(علیهالسلام) اسائۀ ادب کرد و سخنانی دور از نزاکت بر زبان راند.
امیرمؤمنان(علیهالسلام) فرمود: تو حق داری چنین مرا دشمن داری، زیرا من جدت را در جنگ بدر، عمویت را در جنگ احد و همسرت را در جمل به هلاکت رساندهام.
آنگاه خطاب به عایشه فرمود: خداوند متعال تو را فرمان داده است که در خانهات بنشینی و از آن بیرون نیایی. تو عصیان کرده، بیرون آمدی و خود را در معرکۀ جنگ انداختی. مردم فراوانی را بر ضد من تحریک کردی و آنان را به جنگ و خونریزی وادار نمودی. حال برخیز و به خانهات برگرد.
عایشه چیزی نگفت و از خود واکنش مثبتی نشان نداد. روز بعد، امام حسن مجتبی(علیهالسلام) از جانب امیرمؤمنان(علیهالسلام) به دیدن عایشه رفت و پیام پدر را به وی ابلاغ کرد. امام حسن(علیهالسلام) به وی فرمود: امیرمؤنان(علیهالسلام) سوگند یاد کرده به خدایی که جان همه در دست اوست، که اگر هماینک برنخیزی و عازم مدینه نشوی، سخنی که خود میدانی دربارۀ تو میگویم.
عایشه در آن وقت، مشغول شانه زدن موی سرش بود که یک گیسو را بافته و یکی دیگر باقی مانده بود، همین که این سخن امام حسن(علیهالسلام) را شنید، گیسوی نابافتۀ خود را رها کرد و از جا برخاست و به خدمتکارانش گفت: بشتابید و راحلۀ مرا بیاورید و اسباب و وسائل لازم را بردارید تا به سوی مدینه روان گردیم.
زنی از طایفۀ بنیمهالبه که در نزدیکی وی بود گفت: ای امالمؤمنین! عبداللهبن عباس به نزد تو آمد و هر سخنی با تو گفت، با وی مجادله کرده، رضایت به رفتن ندادی. امیرمؤمنان(علیهالسلام) خود به دیدن تو آمد و تو را امر به رفتن کرد، پاسخ مثبتی ندادی، چه طور با سخن این جوان (امام حسن مجتبی علیهالسلام) این چنین مضطرب شده، عجله در رفتن پیدا کردی؟
عایشه در پاسخش بهانه آورد و گفت: از کلام و سخن او بدان جهت مضطرب و بیقرار شدم که او فرزندزادۀ رسول خدا(صلیالله علیه و آله) و محبوب دل آن حضرت است و هر کسی که میخواهد سیاهۀ چشم پیامبر(صلیالله علیه و آله) را ببیند، در سیاهۀ چشم او بنگرد. علاوه بر این، او سخنی از پدرش، علیبن ابیطالب(علیهالسلام) به صورت رمز به من ابلاغ کرد که چارهای جز پیروی ندارم.
آن زن گفت: سوگند میدهم تو را به خدایی که محمد(صلیالله علیه و آله) را به راستی و درستی به پیامبری برانگیخت، به من بگو آن رمز چیست؟
عایشه گفت: چون سوگند دادی، ناچارم حقیقت را برایت بگویم. در عصر رسول خدا(صلیالله علیه و آله) غنایمی از غزوهای به نزد رسول خدا(صلیالله علیه و آله) آورده بودند، من به همراه تعدادی از همسران دیگر آن حضرت اصرار داشتیم که از آن غنایم به ما هم بدهند و پیامبر(صلیالله علیه و آله) امتناع مینمود. حضرت علی(علیهالسلام) که در بین ما حاضر بود و دلتنگی و ناراحتی پیامبر(صلیالله علیه و آله) را از جانب ما ملاحظه کرده بود، ما را ملامت کرد و گفت: خاموش باشیدو با سخنان خود پیامبر(صلیالله علیه و آله) را آزار ندهید.
ما در پاسخ علی(علیهالسلام) درشتی کرده، سخنان ناملایمی گفتیم و او را رنجاندیم. وی در پاسخ ما این آیه را تلاوت کرد: «عَسی رَبُّهُ إن طَلَّقَکُنَّ أن یُبدِلَهُ أزواجاً خَیراً مِنکُنَّ» (تحریم، آیۀ 5).
ما دوباره با وی به بحث و بگومگو پرداختیم و در این زمان، پیامبر(صلیالله علیه و آله) به خشم آمد و از ما خیلی ناراحت گردید و به علی(علیهالسلام) فرمود: ای ابوالحسن! طلاق این زنان را به تو وامیگذارم. پس از رحلت من، هر کدام از آنان را خواستی، طلاق بده و از نسبت زوجیت من خارج کن.
من هماینک میترسم که اگر گوش به فرمان علی(علیهالسلام) ندهم و شهر بصره را ترک نکنم، وی مرا از زوجیت پیامبر(صلیالله علیه و آله) طلاق دهد و مرا برای همیشه از انتساب به آن حضرت محروم گرداند. بدین جهت ناچارم برخلاف میلم این شهر را ترک کنم.»
[نقش همسران رسول خدا(صلیالله علیه و آله) در حکومت امیر مؤمنان(علیهالسلام)، سیدتقی واردی، انتشارات بوستان کتاب، صص195-198]
در این باره:
دربارۀ عایشه بنت ابیبکر (۱۰)، (۹)، (۸)، (۷)، (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، (۱)





































30 آوریل ، 2012 در ساعت 08:01
[…] عایشه بنت ابیبکر (۱۱)، (۱۰)، (۹)، (۸)، (۷)، (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، […]
30 آوریل ، 2012 در ساعت 11:35
[…] عایشه بنت ابیبکر (۱۲)، (۱۱)، (۱۰)، (۹)، (۸)، (۷)، (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، […]