“عایشه پس از شهادت حضرت علی(علیهالسلام) دو موضع متفاوت در پیش گرفت؛ ابتدا روال قبلی خویش در مخالفت با آن حضرت و همسویی با مخالفان وی را ادامه داد، ولی چند سال مانده به آخر عمرش، عقیدهاش نسبت به اهل بیت(علیهمالسلام) و حتی امیرمؤمنان(علیهالسلام) به کلی تغییر کرد و در آن مدت، دیدگاه خویش را اصلاح نمود و رویکرد مثبتی نسبت به آنان نشان داد.
از آن پس احادیث زیادی از رسول خدا (صلیالله علیه و آله) در شأن و فضیلت آنان نقل و از آنها به نیکی یاد میکرد و از این طریق، مقداری از رفتار غیردوستانۀ قبلیاش را جبران کرد و در آگاهسازی مسلمانان تلاش و کوشش به عمل آورد.
در اینجا به برخی از رفتار و کردارش (اعم از مثبت و منفی) نسبت به امیرمؤمنان(علیهالسلام) و بستگانش، پس از شهادت آن حضرت، اشاره میکنیم:
عایشه پس از آگاهی از شهادت حضرت علی(علیهالسلام) در کوفه به دست یکی از خوارج، مسرور شد و نتوانست خوشحالی خویش را پنهان کند. گرچه نزد فرزندان و یا یاران آن حضرت، تظاهر به حزن و ناراحتی مینمود، ولی همگان میدانستند که وی، در باطن بسیار خوشحال و شادمان است.
عمر جعفی از امام صادق(علیهالسلام) روایت کرده:
«هنگامی که امام حسن مجتبی(علیهالسلام) از کوفه به مدینه برگشت، اهالی مدینه به محضرش شرفیاب شده، وی را در شهادت پدرش تسلیت و تعزیت و آمدنش به مدینه را خیر مقدم گفتند.
همسران رسول خدا (صلیالله علیه و آله) نیز به دیدنش رفتند. در آن میان، عایشه به وی گفت: به خدا سوگند! ای ابامحمد [کنیۀ امام حسن مجتبی علیهالسلام] همان طور که جدت (پیامبر صلیالله علیه و آله) وفات یافت، همان طور پدرت [علی علیهالسلام] نیز از دنیا رفت. من در آن روزی که خبر وفاتش را آوردند، سخنی گفتم که تو آن را تصدیق میکنی و هیچگاه تکذیب نمینمایی.
امام حسن (علیهالسلام) [که نسبت به واکنش و گفتههای او آگاه بود، با کنایه] فرمود: شایدبه این شعر لبید بن ربیعة تمسک جستی که میگوید:
و بشّرتها فاستعجلت بخمارها
تستحقّ علی المستعجلین المباشر
و اُخبرها الرکبان أن لیس بینها
و بین قری نجران و الشّام کافر
فألقت عصاها واستقرّت بها النّوی
کما قرّ عیناً بالإیاب المسافر
آنگاه به وی فرمود: سپس در پی شعرت گفتی: آگاه باشید که علی کشته شد و به عربها بگویید از این پس هرچه خواستید انجام دهید!
عایشه [که از سخن امام حسن مجتبی(علیهالسلام) رنجیده و ناراحت شده بود] گفت: ای فرزند فاطمه(سلامالله علیها)! تو قدم در جای قدم جدت پیامبر(صلیالله علیه و آله) و پدرت علی(علیهالسلام) در غیبگویی گذاشتی! بگو ببینم چه کسی این خبر را از من به تو رسانده است؟
امام حسن مجتبی(علیهالسلام) فرمود: این چیزها که گفتم، غیب نیست، بلکه همان چیزهایی است که خودت اظهار نمودی و از تو شنیده شده است. ولی غیب آن است که تو بستۀ سبزی را که در وسط حجرهات پنهان کرده بودی، شبانه از زمین بیرون آوردی، در حالی که در دستت آهنی بود که نزدیک بود دستت را با آن زخمی کنی و آن در دست تو دیده شد و زنانی که در اطرافت بودند دیدند که چگونه آن بسته را بیرون آوردی، بستهای که از روی خیانت و دشمنی آن را انباشته بودی تا این که چهل دینار از میان آن را -که کسی مقدار و وزن کاملش را نمیداند- بیرون آوردی و در راه دشمنی با امیرمؤمنان(علیهالسلام) در میان دو طایفۀ تیم و عدی [بستگان ابوبکر و عمر] تقسیم و بخشش نمودی و این کار را از بابت شکر در شهادت پدرم امیرمؤمنان(علیهالسلام) انجام دادی!
عایشه [که به شدت عصبانی شده بود] گفت: سوگند به خدا! ای حسن، همانگونه بود که گفتی. به خدا قسم! معاویه پسر هند [جگرخوار] با کارهایش [جنگ صفین و تحمیل صلح و گرفتن حکومت از اهل بیت علیهمالسلام] هم قلب خود و هم قلب مرا تشفی بخشید!
امسلمه که در آن جمع حضور داشت، به عایشه گفت:
وای بر تو ای عایشه! این سخن از تو بعید نیست! من تو را گواه میگیرم [به این که] رسول خدا (صلیالله علیه و آله) روزی که تو، امایمن و میمونه حضور داشتید، به من فرمود: ای امسلمه! من در نظرت چگونهام؟ من گفتم: ای رسول خدا (صلیالله علیه و آله) چنان خود را به تو نزدیک میبینم که نمیتوانم برایش وصفی داشته باشم.
فرمود: علی(علیهالسلام) را چگونه میبینی؟
گفتم: او را جلوتر از تو و عقبتر از تو نمیبینم و شما هر دو در نزدم در حد مساوی هستید.
فرمود:خدا را به خاطر این دیدگاهت شکر میکنم ای امسلمه. اگر در نزد تو، علی(علیهالسلام) همانند من نبود، هر آینه از تو در روز قیامت برائت میجستم و قرابتم به تو در دنیا برایت مفید به فایده نبود.
در آن هنگام تو [ای عایشه] به پیامبر(صلیالله علیه و آله) گفتی: ای رسول خدا همۀ همسرانت اینچنینند؟
فرمود: نه.
گفتی: نه؟ به خدا سوگند! من نسبت به علی(علیهالسلام) در خود نه احساس نزدیکی میکنم و نه احساس دوری!
پیامبر(صلیالله علیه و آله) به تو فرمود: بس کن ای عایشه!
عایشه پس از شنیدن آن ماجرا از امسلمه گفت: ای امسلمه! محمد رفت، علی رفت، حسن نیز مسموم میشود و میرود و حسین نیز کشته میشود و میرود، همان طوری که جدشان خبر داده است.
در این هنگام امام حسن مجتبی(علیهالسلام) فرمود: [ای عایشه] میخواهی بدانی که جدم رسول خدا (صلیالله علیه و آله) دربارۀ تو چه خبر داده است؟ به چه مرگی میمیری و به چه سرنوشتی دچار میشوی؟
عایشه گفت: به من خبر مده، مگر به چیزهای خوب.
امام حسن(علیهالسلام) فرمود: به خدا سوگند! جدم پیامبر(صلیالله علیه و آله) به من خبر داد که تو میمیری به دردِ دبیله [دُمل میان شکم] و آن، مرگ اهل آتش است. تو و حزب تو [و طرفدارانت] به آتش جهنم مبتلا میگردید.
گفت: ای حسن، در چه زمانی؟
فرمود: همان طور که به تو گفتم، از هنگامی که به چنین وضعی دچار شدی که دشمنی امیرمؤمنان(علیهالسلام) را در دل نهادینه کردی، جنگی را بر ضد وی به راه انداختی و از خانهات خارج شدی و حالت امیری به خودت گرفته، سوار شتری -که مسخ شدۀ یاران شیطان بود- گردیدی که به آن «بکیر» گفته میشود. تو خون 25هزار تن از مؤمنان را که گمان میکردند تو مادر آنان هستی، به زمین ریختی.
عایشه گفت: جدت پیامبر(صلیالله علیه و آله) به تو چنین خبرهایی داده است یا از علم غیبت خبر میدهی؟
امام حسن(علیهالسلام) فرمود: اینها علم خدا و علم رسول خدا (صلیالله علیه و آله) و علم امیرمؤمنان(علیهالسلام) است [که به من رسیده است].
سپس عایشه با ناراحتی برخاست و صورت از امام حسن(علیهالسلام) برگردانید و رفت و با خود میگفت: سوگند به خدا! هر آینه چهل دینار، چهل دینار تصدق خواهم کرد!
امام حسن(علیهالسلام) به وی فرمود: سوگند به خدا! اگر چهل قنطار (هر قنطار، حدود صد رطل است) هم تصدق کنی، چیزی نصیبت نمیشود، مگر آتش جهنم»(1)
در روایت ابیالبحتری نیز آمده است:
هنگامیکه خبر شهادت حضرت علی(علیهالسلام) به عایشه رسید، [از شدت خوشحالی] سجده کرد و خدا را شکر گفت.(2)
در روایت دیگر که از مسروق رسیده است، چنین آمده:
روزی بر عایشه وارد شدم و او غلامی را به حضور طلبید که نامش عبدالرحمن بود. از او پرسیدم که او چه کسی است؟ گفت: او خدمتکار و بردۀ من است.
گفتم: چطور نامش را عبدالرحمن گذاشتی؟
گفت: به خاطر دوستی و محبت با عبدالرحمنبن ملجم مرادی، قاتل علی(علیهالسلام)!(3)
در روایتی دیگر از اسماعیلبن راشد نقل شده است:
هنگامی که خبر شهادت امیرمؤمنان(علیهالسلام) به عایشه رسید، [وی از شدت خوشحالی به این بیت] تمثّل جست:
فألقت عصاها واستقرت بها اللنّوی
کما قرّ عیناً بالإیاب المسافر
[و این بیت، ضربالمثلی است که هنگام شنیدن خبری خوشحالکننده میخوانند.]
پس از آن پرسید: چه کسی او را کشت؟
گفتند: مردی از طایفۀ بنیمراد [عبدالرحمنبن ملجم مرادی]
سپس عایشه به این ضربالمثل تمسک جست:
فإن یک نائیاً فلقد بغاه
غلام لیس فی فیه التراب(4)
یعنی: گرچه دور از ماست آن جوانی که خاک در دهانش مباد، ولی میطلبند وی را.
بدین گونه، عایشه نسبت به عبدالرحمنبن ملجم مرادی و عمل شقاوتمندانۀ وی، اظهار مسرت و خوشحالی کرد.
علاوه بر عایشه، حفصه نیز از شهادت حضرت علی(علیهالسلام) اظهار مسرت و خوشحالی کرد و این ماجرا از چشم مورخان تیزبین مخفی نمانده است.(5)“
[نقش همسران رسول خدا(صلیالله علیه و آله) در حکومت امیر مؤمنان(علیهالسلام)، سیدتقی واردی، انتشارات بوستان کتاب، صص249-255]
پینوشتها:
1- مدینة المعاجز، بحرانی، ج3، ص410 / الهدایة الکبری، خصیبی، ص196 (با اندکی تفاوت در عبارات).
2- الجمل، ابن شدقم، ص26 / شرحالأخبار، تمیمی، ج2، ص71 / معالم المدرستین، علامه سیدمرتضی عسکری،ج1، ص328
3- الجمل، ابن شدقم، ص27 / شرحالأخبار، ج2، ص71
4- شرحالأخبار، ج2، ص70 / مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص26
5- مقاتلالطالبیین، ص43 / نساءالنبی(صلیالله علیه و آله)، ص102
در این باره:
دربارۀ عایشه بنت ابیبکر (۱۳)، (۱۲)، (۱۱)، (۱۰)، (۹)، (۸)، (۷)، (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، (۱)




































